معرفی کتاب روز و شب یوسف نوشته محمود دولت آبادی


معرفی کتاب روز و شب یوسف نوشته محمود دولت آبادی

تاریخ انتشار : ۱۳۹۷/۰۴/۱۴

تعداد بازدید : ۲۱۴

نویسنده : yarketab

در سال هاى 48 ـ 1347، اندك اندك جرأت آن را در خود يافته بودم كه بروم سوى نوشتن كليدر. در آن ايام پاره اى از پايان رمان را نوشتم كه به لحاظ حسّى و معنايى از آن چه اكنون مى بينيد؛ هيچ فاصله اى نداشت، و آن بر شانه كوه بر شدن پيرمرد «كلميشى» بود به جستجوى فرزندان و برادر و خانمان، از آن مايه كه انسانى مجنون چنان تواند كرد و گويى كه آن مرد با كوه و آسمان سخن مى گفت و مى پرسيد كجاييد اى پسرانم، برادرم… و پانزده سالى از دوره كار جدّى داستان نويسى ام مى گذشت تا به آن جرأت دست يافته بودم. پس چنان چه در گفتگويى اشاره كرده ام دعا ـ مناجات گونه اى نوشتم به يارى خواهى از بزرگان ـ پدران زبان و ادبيات درى، و آغاز كردم بدان كار و پيوسته مى پيمودم تا در نيمه دوم سال پنجاودو و نيمسال اول پنجاوسه، احساس كردم داستان هايى خارج از متن كليدر در ذهن

دارم كه مى بايست در مجالى مناسب آنها را بنويسم

کتاب روز و شب یوسف یک رمان کوتاه ۸۰ صفحه ای از محمود دولت آبادی است

گفتنی است که رمان روز و شب یوسف بعد از سی سال، از میان دست نوشته های دولت آبادی پیدا شد و به چاپ رسید.

خلاصه کتاب روز و شب یوسف

.داستان «روز و شب یوسف» روایت نسبتاً بلندی از شبانه روزی از زندگی نوجوان فقیری در محله ای نزدیک راه آهن تهران است. یوسف نوجوان زیبارویی است که مادرش روزها در خانه اعیان شهر کلفتی می کند و در میانسالی از فرط کار سخت، پیر و بیمار شده است. پدرش مرد کم حرف و متدّینی است که حضوری سایه وار در خانه دارد؛ روزها می خوابد و شبها در کارخانه ای به کار مشغول است. خواهرش، صدیقه، که از او سالی بزرگ تر است به کلاسهای خیاطی و گلدوزی می رود. یوسف روزها بی کار می گردد و شبها دو ساعت در خانه مردی که از او با نام «استاد» یاد می شود، درس قرآن و روانخوانی اشعار مولوی و سعدی می گیرد، و شبها همراه با خواهرش صدیقه روی پشت بام می خوابد. در همسایگی یوسف، مرد بارفروشی هر شب سیاه مست، با عربده کشی و کتک زدن زنش، خواب و آرام را بر همسایه ها حرام می کند. زنِ همسایة دیگری شبها صدای شهوت آلود و منزجر کنندة هماغوشی با شوهرش را به گوش یوسف می ر ساند، تا او را به خود ترغیب کند. شوهر زن گاه نیز جوانکی به پشت بام می آورد. فضای شدیداً شهوانی در پشت بام کناری، از یک سو یوسف نوجوان را داغ و برانگیخته می کند و از سوی دیگر از اینکه خواهرش هم این صداها را می شنود غیرتی و نگران می سازد. در همسایگی یوسف پنجره ای نیز هست که پشت آن، مرد جوانی شبها را به نوشتن و خواندن می گذراند. مرد رفتار مرموزی دارد و یوسف گاه کنجکاو می شود که از کار او سر دربیاورد و با او دوست شود و......داستان پسری روایت می شود که در آستانه بلوغ است خانه های محقر جنوب شهر زندگی می کند و با فقر دست به گریبان است. او طی داستان کتاب که چیزی حدود دو روز را در بر می گیرد، دائم در این توهم بسر می برد که کسی و یا سایه ای او را تعقیب می کند...

محمود دولت آبادی آن سایه را این گونه از زبان یوسف توصیف می کند:

یوسف هنوز صورت او را ندیده بود، پس چه می دانست؟ فقط می توانست تصور کند. می توانست تصور کند از لوله های بینی اش موهای زبر و درازی بیرون زده است. موهای کهنه، سیاه سفید. پشت لبش باید پهن باشد. سبیلش باید باریک باشد. یا اینکه زیر سوراخ های بینی اش جمع و چسبیده باشد. روی سبیل از بخار بینی و دود سیگار باید زرد شده باشد. پیشانی اش حتما تنگ و باریک اند و چشم هایش پر سفیدی و برجسته. گوشه ی چشم ها نمناک و مویرگ ها سرخ و ترس آور. چانه اش لابد کوتاه و تو رفته است. طوری که غبغبش با چانه و لب ها یکی شده اند. یک کلاه دستچین و چرک مرده هم باید سرش باشد. کلاهی که انگار شسته نشده، دندان هایش لابد زرد و کرم خورده هستند، دندان هایش بزرگند. چهارتای جلوش باید خیلی بزرگ باشند. انگار از هر کدامشان یک تکه شکمبه آویزان است. (روز و شب یوسف – صفحه 13)

یوسف هر روز ترسِ روبرو شدن با این سایه موهوم را دارد. او از مواجه شدن با سایه فرار می کند و ما در طول داستان لحظه به لحظه شاهدِ این ترس و وحشت هستیم و…

در جای جای کتاب، نویسنده به شرح این هراس موهوم می پردازد:

دمی نمی توانست از پندارش آرام بماند. سایه مردی که به دنبالش بود، مثل سوال سمجی در ذهنش حک شده بود. اما سایه به دنبالش بود. روز و شب. شب و روز. در باطن و در ظاهر. یوسف می گریخت، سایه می آمد. نگاهش نمی کرد. نمی خواست سایه ای را که دنبالش بود ببیند، دلش را نداشت. چندشش هم می شد. مثل چیزی که چشمش به مردار بیفتد. نمی خواست ببیندش. نمی خواست حسش کند. اما حسش می کرد. همیشه حسش می کرد، همه وقت. گاه و بی گاه. همیشه با او بود. دنبالش بود. مثل سایه خودش. مثل خودش. گاه حس می کرد سایه او با سایه خودش قاطی شده است. (روز و شب یوسف – صفحه 16)

چیزی که تمام مدت، هم یوسف و هم ما، در طول داستان از خودمان می پرسیم این است که آن سایه مرموز که همیشه دنبال یوسف است کیست؟!

آیا این سایه سیاه و غولپیکر و ترسناک، خودِ یوسف نیست؟ آیا این سایه سیاه، بخشِ تاریک وجودی یوسف نیست؟ آیا این سایه قدرتمند، که همیشه روی شانه اش سنگینی می کند، همان امیالِ سرکوب شده و نادیده گرفته شده یوسف نیستند؟ یا آن یوسفِ بزرگی که او آرزوی تبدیل شدن به او را دارد ولی در عین حال از روبرو شدن با او می ترسد! امکانات وجودیِ یوسف، که در دلش رخنه کرده اند و هنوز اجازه رهایی به آنها را نداده؟ برای همین آزارش می دهد. و اگر نتواند با این سایه سیاه، که بخشی از وجود خودش است، روبرو شود، آن را در خود حل کرده یا بکشد، این سایه است که گردن یوسف را گرفته، او را خفه کرده و از درون میکشد؟

جملاتی از متن کتاب روز و شب یوسف

باید یک جوری از این دیوار تنگی که دور خودش کشیده بود بیرون می رفت. وگرنه ممکن بود بخشکد. پیش از آنکه شاخ و برگ دربیاورد بخشکد. خشکیدن، مردن مگر چیست؟ فقط یک جور است؟ یوسف فکر کرد ممکن است آرام آرام بمیرد و خودش حالیش نشود. (روز و شب یوسف – صفحه 36)

مشخصات کتاب
عنوان: روز و شب یوسف
نویسنده: محمود دولت آبادی

#معرفی کتاب #معرفی کتاب روز و شب یوسف نوشته محمود دولت آبادی #معرفی آثار محمود دولت آبادی #کتاب روز و شب داستان دوران نوجوانی یک پسر #آنچه باید درباره معرفی کتاب روز و شب یوسف بدانید

نظرات کاربران

خوب بود

ارسال نظر برای «معرفی کتاب روز و شب یوسف نوشته محمود دولت آبادی»