دلنوشته برای پدر
  • تاریخ انتشار: ۱۴۰۴/۱۰/۱۳
  • تعداد بازدید: ۴۱

دلنوشته برای پدر

پدرگاهی دلم می خواهدیک صبحِ زود پیش از آن که خورشیدجرئتِ طلوع پیدا کند،جای تو بیدار شوم.در تاریکیِ راه ها قدم بزنم، جایی که خیابان هنوز خوابِ آدم ها را می بیند و دنیا آهسته نفس می کشد. می خواهم ببینم خستگی چطور در صدایت پنهان می شود، چطور خودت را ذره ذره کم می کنی تا ماکم نیاوریم. پدرلبخندت وصله ای ست بر صورتِ روزهای فرسوده،و دستانت پلِ عبورِ ما از تمام نداشتن ها.تو سکوت را به نام خودت زدی و آسایش را به نام ما.نگفتی از بغض هایی که شب ها بی صدا فرو می ریختند، نگفتی از دل تنگی هاییت از غصه هایت و ما فقط ستونِ محکمت را دیدیم، بی آن که بدانیم ستون ها هم گاهی درد می کشند.حالا که بزرگ تر شده ام، می دانم پدر بودن یعنی هر روز بی هیچ سلاحی به جنگِ زندگی رفتن؛ با عشقی خاموش اما جاودانه.

agent نویسنده: معصومه صفدری

می پسندم (۱) نمی پسندم (۰)
جستجو نوشته ها
سایر نوشته های نویسنده

دلنوشته به سردار دل‌ها حاج قاسم سلیمانی
دلنوشته به سردار دل‌ها حاج قاسم سلیمانی
حاج قاسم سلیمانی،من، دختر شما، در عمق شب‌های این شهر نامتان را صدا می‌زنم. صدای قدم‌هایتان...

دلنوشته برای حضرت زهرا سلام الله علیه وآله
دلنوشته برای حضرت زهرا سلام الله علیه وآله
ای بانوی نور، ای مادر خوبی‌ها، نامت، چون خورشید، بر دل‌ها می‌تابد و یاد تو، چون...

دلنوشته به پدر مهربانی ها مولی الموحدین امیر المومنین  علی علیه السلام 
دلنوشته به پدر مهربانی ها مولی الموحدین امیر المومنین  علی علیه السلام 
زبان هرگز ز وصفش بر نیاید على ترکیبى از زیباترین هاست   على تلفیقى از شیواترین...

ارسال نظر برای «دلنوشته برای پدر »
نمایش فرم

نظرات کاربران (0)
    نتیجه‌ای یافت نشد.

برو بالا