داستان روشنای امید
  • تاریخ انتشار: ۱۴۰۳/۱۱/۲۵
  • تعداد بازدید: ۵۰۳

داستان روشنای امید

فصل اول: روزهای تاریک سایه ها از دیوار اتاقم بالا می رفتند و پایین می آمدند. شب و روز برایم تفاوتی نداشت. گویی همه چیز در یک چرخه ی بی پایان از تاریکی غرق شده بود. دوستانم کم کم فاصله گرفتند، خانواده ام نگران بودند اما نمی دانستند چگونه کمکم کنند. به پزشک مراجعه کردم، قرص ها را مصرف کردم، اما انگار هیچ چیز تغییری نمی کرد. درونم پر از صدایی بود که مدام می گفت: "تو دیگر هیچ وقت خوشحال نخواهی شد." گاهی ساعت ها به دیوار خیره می شدم، گاهی از شدت افکار ناامیدکننده خوابم نمی برد. احساس می کردم در گودالی بی انتها افتاده ام که هیچ نوری در آن دیده نمی شود. اما یک روز، صدایی از درونم گفت: "اگر خودت برای نجاتت کاری نکنی، هیچ کس دیگر هم نمی تواند کمکت کند!"

فصل دوم: جرقه ای در تاریکی با همان حال افسرده، برای اولین بار بعد از مدت ها از اتاقم بیرون رفتم. در کوچه، صدای بچه ها را شنیدم که می خندیدند، صدای پرنده ها را که روی درخت ها آواز می خواندند. آن لحظه فهمیدم که زندگی هنوز جریان دارد، اما من خودم را از آن جدا کرده ام. تصمیم گرفتم کاری کنم. اما چه کاری؟ نه حوصله ی بیرون رفتن داشتم، نه انگیزه ای برای ارتباط با دیگران. در همان روزها، مادرم به من پیشنهاد کرد که به کلاس حفظ قرآن بروم. ابتدا تردید داشتم، اما به خودم گفتم: "چرا امتحان نکنم؟ شاید کمکی کند!"

فصل سوم: قدم های کوچک، تغییرات بزرگ در کلاس، استاد با لبخند از من استقبال کرد. اولین سوره ای که خواندم، حس عجیبی در دلم زنده شد. احساس آرامشی که مدت ها بود از من دور شده بود، کم کم بازمی گشت. هر باری که آیه ای را حفظ می کردم، انگار نوری درونم روشن می شد. دیگر ذهنم پر از افکار تاریک نبود. هر روز تمرکز می کردم تا آیه های جدید را یاد بگیرم. کم کم متوجه شدم که کمتر در افکار منفی غرق می شوم. ذهنم مشغول چیزی زیبا و ارزشمند شده بود. بعد از مدتی، تصمیم گرفتم قدم های بیشتری بردارم. دوباره به درس خواندن فکر کردم، به یادگیری مهارت های جدید. روزهایم پر شد از مطالعه، تلاش، و یادگیری. دیگر فرصت نداشتم که به ناامیدی فکر کنم.

فصل چهارم: نور در افق زمان گذشت، و دیگر آن دختر افسرده ی گذشته نبودم. هنوز روزهایی بود که احساس خستگی و ناامیدی داشتم، اما یاد گرفته بودم که چگونه با آن ها روبه رو شوم. حالا، وقتی کسی را می بینم که در تاریکی فرو رفته، به او می گویم: "منتظر نباش که کسی نجاتت دهد. خودت باید برای خودت قدم برداری. افسردگی فقط با فکر کردن به آن عمیق تر می شود، اما وقتی ذهنت را مشغول یادگیری، عبادت، و کارهای مفید کنی، کم کم نور امید به زندگی ات بازمی گردد."

پایان

agent نویسنده: لیلا طاهری نژاد

می پسندم (۶) نمی پسندم (۰)
جستجو نوشته ها
سایر نوشته های نویسنده

داستان سنجدهای خسیس اثر لیلا طاهری‌نژاد
داستان سنجدهای خسیس اثر لیلا طاهری‌نژاد
در خانه نشسته‌ام و به جعبه سنجدها خیره شده‌ام. یادم می‌آید وقتی این سنجدها را...

شبی که عروسک زنده شد
شبی که عروسک زنده شد
#معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم #شبی_که_عروسک_زنده_شد #آل_آر_استاین نویسنده کتاب «شبی که عروسک زنده شد» یک آمریکایی است. در این...

معرفی کتاب داستان: پر
معرفی کتاب داستان: پر
"پر" داستانی شاعرانه و مفهومی است که در آن یک پرنده به نام "پَر" به...

یک دقیقه با فرزندم
یک دقیقه با فرزندم
‍ #معرفی_کتاب #کتاب_بخوانیم #یک_دقیقه_با_فرزندم #کتاب_مخصوص_مادر #اسپنسر_جانسون #مترجم_سیمین_محسنی #نشر_نی #چاپ_سوم_١٣٧٣ داستان از آن‌جایی شروع می‌شود که زن...

ارسال نظر برای «داستان روشنای امید»
نمایش فرم

نظرات کاربران (0)
    نتیجه‌ای یافت نشد.

برو بالا